پیشترین نفحه باغ سخن
هست نسیم چمن آرای کن
۱صبحدم آن نفحه چو برخاسته ست
خشک و تر این چمن آراسته ست
۲زان نفس اول قلم سرزده
سر ز نیستان عدم بر زده
۳گرچه قلم داد سخن داده است
بی سخن او هم ز سخن زاده است
۴چون ز سخن زاد سخن در گرفت
پرده ازین راز سخن برگرفت
۵هست سخن پرده کش رازها
زنده کن مرده آوازها
۶نغمه خنیاگر دستانسرای
مرده بود بی سخن جان فزای
۷چون به سخن یار شود ساز او
جان به حریفان دهد آواز او
۸هر که نفس را کند اثبات جان
جز سخن خوش نبود جان آن
۹هست نفس قالب و جانش سخن
این نفس از زنده دلان گوش کن
۱۰گرچه سخن هست گرههای باد
در گرهش بین گهر صد گشاد
۱۱هر گره از وی گهری بلکه به
بسته در آن گوهر دیگر گره
۱۲حرفی اگر زیر شود یا زبر
نیست گره پیش خرد جز گهر
۱۳نیست سخن بسته این صوت و حرف
مرغ سخن راست نوایی شگرف
۱۴هر چه فتد سری ازان در دلت
معنی نو گردد ازان حاصلت
۱۵پیش سخندان سخن است آن همه
جان سخن را چو تن است آن همه
۱۶لاجرم آنان که ز کار آگهند
گفته جهان را کلمات اللهند
۱۷زانکه به آن منهی غیب از درون
می دهد اسرار نهانی برون
۱۸مطرب خوش لهجه به آن در نواست
گنبد فیروزه ازان پر صداست
۱۹خیز و به گلزار درون آ یکی
نرگس بینا بگشا اندکی
۲۰از پی گوشی که کند فهم راز
بین دهن گل چو لب غنچه باز
۲۱سوسن آزاد و زبان در زبان
مرغ سحر خیز و فغان در فغان
۲۲کاشف اسرار و معانی همه
عرضه ده گنج نهانی همه
۲۳این همه خود هست ولی ز آدمی
کس نزده پیش در محرمی
۲۴کشف حقایق به زبان وی است
حل دقایق ز بیان وی است
۲۵چنگ سخن گرچه بسی ساز یافت
از دم او نغمه اعجاز یافت
۲۶زر سخن را چو نمودم عیار
از سخن زر چه کشم بار عار
۲۷چون فلک ار زانکه ترازو نهی
زر مه و مهر به یک سو نهی
۲۸پله دیگر صدف در کنی
وز سخن همچو درش پر کنی
۲۹زر سبک پایه شود چرخ سای
در گرانمایه نجنبد ز جای
۳۰جامی اگر هست تو را گوهری
پای شد آمد بکش از هر دری
۳۱بر زر هر سفله منه چشم آز
همچو صدف با گهر خود بساز
۳۲