ای چو گلت جیب به چنگ خسان
دامن صحبت بکش از ناکسان
۱گرچه ز آغاز گشادت دهند
عاقبت الامر به بادت دهند
۲غنچه وش از همنفسان لب ببند
خیره چو گل در رخ هر کس مخند
۳جلوه مده همچو خور انوار خویش
باش چو سایه پس دیوار خویش
۴بر کس و ناکس به حریم خمول
قفل کن ابواب خروج و دخول
۵دیر نشین باش چو عیسی دمان
خانه بپرداز ز نامحرمان
۶گر بود اندر بن غاریت جای
حلقه مارت شده زنجیر پای
۷به که به هر حلقه نهی پای خویش
محفل هر سفله کنی جای خویش
۸ور شودت دور کمر کوه سنگ
گرد میان منطقه دم پلنگ
۹به که دو رنگان منافق سیر
پیش تو بندند به خدمت کمر
۱۰گر کشدت شانه به سر پنجه شیر
کشمکش او کند از جانت سیر
۱۱به که حریفان کف راحت نهند
مرهم لطفت به جراحت نهند
۱۲گر کندت بحر پر آشوب غرق
یا گذرد موج هلاکت ز فرق
۱۳به که به کشتی رفیقان خاص
رخت خود آری به امید خلاص
۱۴در کنف پرتو خور کم نشین
تا نشود سایه تو را همنشین
۱۵راه ز گلگشت لب جو بتاب
تا نزند صورت تو سر ز آب
۱۶آینه را در نظر خود منه
تا نشود عکس تو را جلوه ده
۱۷اول فطرت که پدید آمدی
از همه کس فرد و وحید آمدی
۱۸عاقبت کار کز اینجا روی
از همه شک نیست که تنها روی
۱۹این همه اکنون گره و بند چیست
وین همه آمیزش و پیوند چیست
۲۰بگسل ازینان که زیان تواند
خصم دل و دشمن جان تواند
۲۱قدر تو کاهند که افزون شوند
عیب تو سنجند که موزون شوند
۲۲گر تو شوی پنبه همه آتشند
ور تو نهی سر همه گردن کشند
۲۳چون دلت از غصه پریشان شود
مایه جمعیت ایشان شود
۲۴ور شود اسباب حضور تو جمع
شعله زند عرق حسدشان چو شمع
۲۵چند درین ششدره بی گشاد
عمر دهی از دم اینان به باد
۲۶باد خزان است دم سردشان
سردی جان است ره آوردشان
۲۷ترسم از آن روز که سردت کنند
دل سپر ناوک دردت کنند
۲۸هر که نه مشغولی دینش ره است
غول ره توست خدا آگه است
۲۹پای وفا بر پی غولان مدار
روی به بیغوله تنهایی آر
۳۰ور نبود از دل سوداییت
طاقت بیغوله تنهاییت
۳۱خیز و قدم نه به ره رفتگان
روی سوی آرامگه رفتگان
۳۲یاد کن از عهد فراموششان
نکته شنو از لب خاموششان
۳۳پر شده شان بین ز غبار استخوان
کحل بصیرت کن ازان سرمه دان
۳۴منزلشان بین به ته سنگ تنگ
کوب سر افعی غفلت به سنگ
۳۵با نفس تنگ برآر از درون
زمزمه نحن بکم لا حقون
۳۶بو که دلت یابد از آن زندگی
روز حیات تو فروزندگی
۳۷