ای به زبان نکته گزار آمده
وی به سخن نادره کار آمده
۱نقطه نطق است تو را بر زبان
گشته از آن نقطه زبانت زیان
۲گر کنی آن نقطه ازین حرف حک
بر خط حکم تو نهد سر فلک
۳هر که درین گنبد نیلوفری
افکند آوازه نیکو فری
۴نیکویی فر وی از خامشیست
خامشیش تیغ جهالت کشیست
۵گفتن بسیار نه از نغزی است
ولوله طبل ز بی مغزی است
۶خم پر از باده تهی از صداست
چونکه تهی شد ز صدا پر نواست
۷در دلت از غیب گلی چون گشاد
از دم ناخوش مده آن را به باد
۸تا نه لبت بسته ز دعوی شود
کی دل تو مخزن معنی شود
۹غنچه که نبود به دهانش زبان
لعل و زرش بین گره اندر میان
۱۰سوسن رعنا که زبان آور است
کیسه تهی مانده ز لعل و زر است
۱۱منطق طوطی خطر جان اوست
قفل نه کلبه احزان اوست
۱۲زاغ که از گفتنش آمد فراغ
جلوه گر آنک به تماشای باغ
۱۳خست طبع است درین کهنه کاخ
حوصله تنگ و حدیث فراخ
۱۴چرخ بدین گردش دایم خموش
چرخه حلاج و هزاران خروش
۱۵رسته دندانت صفی بست خوش
پیش صف آمد لب تو پرده کش
۱۶کرده زبان تیغ پی یک سخن
چند شوی پرده در وصف شکن
۱۷گرچه سخن خاصیت زندگیست
موجب صد گونه پراکندگیست
۱۸زندگی افزای دل زنده را
ورد مکن قول پراکنده را
۱۹چشم برآمد شد انفاس دار
وین دو سه نو آمده را پاس دار
۲۰هر نفس از تو که هیولا وش است
قابل هر نقش خوش و ناخوش است
۲۱گر ز کرم نقش جمالش دهی
منقبت فضل و کمالش دهی
۲۲بر ورق عمر تو عنوان شود
فاتحه نامه احسان شود
۲۳ور ز سفه داغ قصورش کشی
در درکات شر و شورش کشی
۲۴خامه کش صفحه دین گرددت
میل زن چشم یقین گرددت
۲۵لب چو گشایی گرو هوش باش
ور نه زبان در کش و خاموش باش
۲۶هوش چه باشد ز خدا آگهی
آگهیی ز آفت غفلت تهی
۲۷دل چو شود ز آگهیت بهره مند
پایه اقبال تو گردد بلند
۲۸بر سخن بیهده کم شو دلیر
تا که ازان پایه نیفتی به زیر
۲۹