چون نی خامه شد انگشت نمای
به نواسازی توحید خدای
۱دلگشا زمزمه دیگر ساخت
پرده نعت پیمبر پرداخت
۲به چو آن زمزمه کوتاه کند
که ثناگستری شاه کند
۳شاه والا گهر دریا کف
که فلک گوهر او راست صدف
۴حامی بیضه گیتی ز فتن
بر سر فتنه گران بیضه شکن
۵دل او صفحه ایام به تیغ
کرده پاک از رقم درد و دریغ
۶رای او رایت جمشید افراخت
چتر او سایه به خورشید انداخت
۷کفش ابریست که گوهر بارد
بلکه خورشید صفت زر بارد
۸گر چمن ز ابر کفش پر گردد
هر گل از وی طبقی در گردد
۹ور بر او زر کند از جود نثار
مشت دینار شود دست چنار
۱۰خیل اعداش که بی دسترسند
دست در هم زده یک مشت خسند
۱۱برق قهرش چو رسد زهرآلود
دودشان بگذرد از چرخ کبود
۱۲کار مظلوم بود ساخته اش
ظلم از آفاق برانداخته اش
۱۳پیش ازین نقد بسی گنج شگرف
نه به میزان کرم گشتی صرف
۱۴عدلش کنون که به عالم سمر است
مانع صرف چو عدل عمر است
۱۵نامش آن گوهر تاج اورنگ است
که بر او بحر کلامم تنگ است
۱۶بین ز فضل ازل این اکرامش
که چو وی هست گرامی نامش
۱۷ذاتی از تاجوری یافته زین
تاج سلطان بود و ذات حسین
۱۸ای خرد داده جمال ابدت
نام نیکو ز ازل نامزدت
۱۹سکه را خطبه لقبداری توست
خطبه را سکه به نام تو درست
۲۰هست نیک و بد عالم همه پوست
آنچه مغز است در او نام نکوست
۲۱چشم ازین پوست سوی مغزگشای
مغز نغز است سوی نغز گرای
۲۲نیکنام آمده بحر و بری
نامور شو به نکونامتری
۲۳جام عیشت چو شود دست آویز
جرعه بر خاک تهی دستان ریز
۲۴پاکبازان که همه خاک تواند
جرعه پرورد می پاک تواند
۲۵گنج نه گنج فشان هر دو تویی
تاج ده تاج ستان هر دو تویی
۲۶سرمه چشم جهان خاک درت
طوق جان حلقه بند کمرت
۲۷هست میدان سخن تنگ بسی
چون رود راه ثنای تو کسی
۲۸حرف را کی بود آن گنجایی
که شود ظرف ثناپیمایی
۲۹بحر معنی چو شود موج سگال
چشمه حرف بود تنگ مجال
۳۰کوزه از بحر چو دریوزه کند
بحر پیداست چه در کوزه کند
۳۱نیست چون این غرض انجام پذیر
به که گردم ز دعا زمزمه گیر
۳۲هر سحر تا فلک صبح شکاف
تیغ خورشید برآرد ز غلاف
۳۳فرق حاسد ز تو بشکافته باد
روز و شب یافته و تافته باد
۳۴یافته کام تو در باغ امل
تافته جان وی از داغ اجل
۳۵