عزیز مصر چون آن مژده بشنید
جهان را بر مراد خویشتن دید
۱منادی کرد تا از کشور مصر
برون آیند یکسر لشکر مصر
۲ز اسباب تجمل هر چه دارند
همه در معرض عرض اندر آرند
۳برون آمد سپاهی پای تا فوق
شده در زیر و زر و گهر غرق
۴غلامان و کنیزان صد هزاران
همه گلچهرگان و مه عذاران
۵غلامانی به طوق و تاج زرین
چو رسته نخل زر از خانه زین
۶کنیزانی هه هر هفت کرده
به هودج در پس زربفت پرده
۷شکر لب مطربان نکته پرداز
به رسم تهنیت خوش کرده آواز
۸مغنی جنگ عشرت ساز کرده
نوای خرمی آغاز کرده
۹به مالش داده گوش عود را تاب
طرب را ساخته اوتارش اسباب
۱۰نوای نی نوید وصل داده
به جان از وی امید وصل زاده
۱۱رباب از تاب غم جان را امان ده
برآورده کمانچه نعره زه
۱۲درافکنده دف این آوازه از دوست
کزو در دست ره کوبان بود پوست
۱۳بدین آیین رخ اندر ره نهادند
به ره داد نشاط و عیش دادند
۱۴چو مه چون یک دو سه منزل بریدند
به آن خورشید مهرویان رسیدند
۱۵زمینی یافتند از تیرگی دور
زده در وی هزاران قبه نور
۱۶تو گویی ابر چرخ بی کناره
به سان ژاله باریده ستاره
۱۷کشیده در میانه بارگاهی
ز خوبان صف زده گردش سپاهی
۱۸عزیز مصر چون آن بارگه دید
چو صبح از پرتو خورشید خندید
۱۹فرود آمد ز رخش خسروانه
به سوی بارگه شد خوش روانه
۲۰مقیمان حرم پیشش دویدند
به اقبال زمین بوسش رسیدند
۲۱یکایک را سلام و مرحبا گفت
چو گل در رویشان از خنده بشگفت
۲۲تفحص کرد ازیشان حال آن ماه
ز آسیب هوا و محنت راه
۲۳به رسم پیشکش چیزی که بودش
که پیش چشم خوشتر می نمودش
۲۴چه از شیرین وشاقان شکرخند
چه از زرین کلاهان کمربند
۲۵چه از اسبان زین در زر گرفته
ز دم تا گوش در گوهر گرفته
۲۶چه از مویینه و ابریشمینه
چه از نادر گهرهای خزینه
۲۷ز شکرهای مصری تنگ بر تنگ
ز شربت های نوشین رنگ در رنگ
۲۸بدین ها روی صحرا را بیاراست
تلطف ها نمود و عذرها خواست
۲۹به فردا عزم ره را نام زد کرد
وزآن پس رو به منزلگاه خود کرد
۳۰