بخش
یوسف و زلیخا جامی
این بخش از «هفت اورنگ» جامی است و ۷۵ مورد منتشرشده دارد (مثنوی ۷۵).
- مورد منتشرشده
- ۷۵
- صفحه
- ۵
ترتیب: صعودی · نزولی
- ۱بخش ۱ - آغازالهی غنچه امید بگشایگلی از روضه جاوید بنمایخواندن شعر ‹
- ۲بخش ۲ - افتتاح نامه به نام یگانه ای که چشمه روشن مهر از دریای نوالش یک نم است و دفتر ملون سپهر از آیات کمالش یک رقمبه نام آن که نامش حرز جانهاستثنایش جوهر تیغ زبانهاستخواندن شعر ‹
- ۳بخش ۳ - ترتیب دلایل هستی واجب تعالی نمودن و ترغیب به تامل در آن فرمودندلا تا کی درین کاخ مجازیکنی مانند طفلان خاک بازیخواندن شعر ‹
- ۴بخش ۴ - دست برداشتن به مناجات به دستیاری ارباب حاجاتخداوندا ز هستی ساده بودیمز بیم نیستی آزاده بودیمخواندن شعر ‹
- ۵بخش ۵ - تخصیص مناجات به ناظم بی دستیاری مشارک و مساهممن آن مرغم که دامم دانه توستفسون وحشتم افسانه توستخواندن شعر ‹
- ۶بخش ۶ - نعت خواجه ای که خاتم ختمیت در انگشت داشت و مهر خاتمیت بر پشت علیه من الصلوات افضل ها و من التحیات اکمل هامحمد کش قلم چون نامور ساختز میمش حلقه طوق کمر ساختخواندن شعر ‹
- ۷بخش ۷ - در معراج وی که از آفتاب رفیع الدرجات ذوالعرش سایه ایست و از معارج قدر آن از ذروه عرش تا حضیض فرش پایه ایشبی دیباچه صبح سعادتز دولت های روز افزون ز یادتخواندن شعر ‹
- ۸بخش ۸ - لباس ضراعت پوشیدن و در اقتباس نور شفاعت کوشیدنز مهجوری برآمد جان عالمترحم یا نبی الله ترحمخواندن شعر ‹
- ۹بخش ۹ - در تبرک جستن به ذکر خواجه که به مقتضای عند ذکرالصالحین تنزل الرحمة ذکر او سرمایه استنزال رحمت نور شهود است و پیرایه استخلاص از رحمت ظهور وجودکتاب فقر را دیباچه راستسواد نوک کلک خواجه ماستخواندن شعر ‹
- ۱۰بخش ۱۰ - در تمدح سلطانی که به موجب مدح السلطان یستنزل الامان مدحت او طیب زندگانی را ضمان است و مادح او از فوت امانی در امانجهان یکسر چه ارواح و چه اجسامبود شخص معین عالمش نامخواندن شعر ‹
- ۱۱بخش ۱۱ - در بیان آنکه هر یک از جمال و عشق مرغیست از آشیان وحدت پریده و بر شاخسار مظاهر کثرت آرمیده اگر نوای عزت معشوقیست از آنجاست و اگر ناله محنت عاشقیست هم از آنجاستدر آن خلوت که هستی بی نشان بودبه کنج نیستی عالم نهان بودخواندن شعر ‹
- ۱۲بخش ۱۲ - نخل بیان فضیلت عشق بستن و شاخچه آغاز سبب نظم کتاب به آن پیوستندل فارغ ز درد عشق دل نیستتن بی درد دل جز آب و گل نیستخواندن شعر ‹
- ۱۳بخش ۱۳ - دسته گل از چمن فضایل سخن چیدن و رشته اتمام سبب کتاب بر آن پیچیدنپس از پیری و عجز و ناتوانیچو بازش تازه شد عهد جوانیخواندن شعر ‹
- ۱۴بخش ۱۴ - داستان شمع جمال یوسفی در شبستان غیب افروختن و پروانه دل آدم را به مشاهده فروغ آن سوختنگهر سنجان دریای معانیورق خوانان وحی آسمانیخواندن شعر ‹
- ۱۵بخش ۱۵ - نهال جمال یوسفی را از بهارستان غیب به باغستان شهادت آوردن و به آب دیده یعقوب و هوای دل زلیخا پروردندرین نوبتگه صورت پرستیزند هر کس به نوبت کوس هستیخواندن شعر ‹
- ۱۶بخش ۱۶ - در صفت و نسب زلیخا که مغرب از طلوع آفتاب جمالش مشرق گشته بود بلکه به هزار درجه از آن گذشتهچنین گفت آن سخندان سخن سنجکه در گنجینه بودش از سخن گنجخواندن شعر ‹
