دل فارغ ز درد عشق دل نیست
تن بی درد دل جز آب و گل نیست
۱ز عالم رویت آور در غم عشق
که باشد عالمی خوش عالم عشق
۲غم عشق از دل کس کم مبادا
دلی بی عشق در عالم مبادا
۳فلک سرگشته از سودای عشق است
جهان پر فتنه از غوغای عشق است
۴اسیر عشق شو کازاد باشی
غمش بر سینه نه تا شاد باشی
۵می عشقت دهد گرمی و مستی
دگر افسردگی و خود پرستی
۶ز یاد عشق ، عاشق تازگی یافت
ز ذکر او بلند آوازگی یافت
۷اگر مجنون نه می زین جام خوردی
که او را در دو عالم نام بردی
۸هزاران عاقل و فرزانه رفتند
ولی از عاشقی بیگانه رفتند
۹نه نامی ماند زیشان نی نشانی
نه در دست زمانه داستانی
۱۰بسا مرغان خوش پیکر که هستند
که خلق از ذکر ایشان لب ببستند
۱۱چو اهل دل ز عشق افسانه گویند
حدیث بلبل و پروانه گویند
۱۲به گیتی گرچه صد کار آزمایی
همین عشقت دهد از خود رهایی
۱۳متاب از عشق رو گر خود مجازیست
که آن بهر حقیقی کارسازیست
۱۴به لوح اول «الفبا » تا نخوانی
ز قرآن درس خواندن کی توانی
۱۵شنیدم شد مریدی پیش پیری
که باشد در سلوکش دستگیری
۱۶بگفت ار پا نشد در عشقت از جای
برو عاشق شو آنگه پیش ما آی
۱۷که بی جام می صورت کشیدن
نیاری جرعه معنی چشیدن
۱۸ولی باید که در صورت نمانی
وز این پل زود خود را بگذرانی
۱۹چو خواهی رخت در منزل نهادن
نباید بر سر پل ایستادن
۲۰بحمدالله که تا بودم درین دیر
به راه عاشقی بودم سبک سیر
۲۱چو دایه مشک من بی نافه دیده
به تیغ عاشقی نافم بریده
۲۲چو مادر بر لبم پستان نهاده ست
ز خونخواری عشقم شیر داده ست
۲۳اگرچه موی من اکنون چو شیر است
هنوز آن ذوق شیرم در ضمیر است
۲۴به پیری و جوانی نیست چون عشق
دمد بر من دمادم این فسون عشق
۲۵که جامی چون شدی در عاشقی پیر
سبکروحی کن و در عاشقی میر
۲۶بنه در عشقبازی داستانی
که باشد از تو در عالم نشانی
۲۷بکش نقشی ز کلک نکته زایت
که چون از جا روی ماند به جایت
۲۸چو از عشق این صدا آمد به گوشم
به استقبال بیرون رفت هوشم
۲۹به جان گشتم گرو فرمانبری را
نهادم رسم نو سحرآوری را
۳۰بر آنم گر خدا توفیق بخشد
که نخلم میوه تحقیق بخشد
۳۱کنم از سوز عشق آن نکته رانی
که سوزد عقل رخت نکته دانی
۳۲درین فیروزه گنبد افکنم دود
کنم چشم کواکب گریه آلود
۳۳سخن را پایه بر جایی رسانم
که بنوازد به احسنت آسمانم
۳۴