در آن خلوت که هستی بی نشان بود
به کنج نیستی عالم نهان بود
۱وجودی بود از نقش دویی دور
ز گفت و گوی مایی و تویی دور
۲جمال مطلق از قید مظاهر
به نور خویش هم بر خویش ظاهر
۳دلارا شاهدی در حجله غیب
مبرا دامنش از تهمت عیب
۴نه با آیینه رویش در میانه
نه زلفش را کشیده دست شانه
۵صبا از طره اش نگسسته تاری
ندیده چشمش از سرمه غباری
۶نگشته با گلش همسایه سنبل
نبسته سبزه ای پیرایه بر گل
۷رخش ساده ز هر خطی و خالی
ندیده هیچ چشمی زو خیالی
۸نوای دلبری با خویش می ساخت
قمار عاشقی با خویش می باخت
۹ولی زانجا که حکم خوبروییست
ز پرده خوبرو در تنگ خوییست
۱۰نکو رو تاب مستوری ندارد
ببندی در ز روزن سر برآرد
۱۱نظر کن لاله را در کوهساران
که چون خرم شود فصل بهاران
۱۲کند شق شقه گلریز خارا
جمال خود کند زان آشکارا
۱۳تو را چون معنیی در خاطر افتد
که در سلک معانی نادر افتد
۱۴نیاری از خیال آن گذشتن
دهی بیرون به گفتن یا نوشتن
۱۵چو هر جا هست حسن اینش تقاضاست
نخست این جنبش از حسن ازل خاست
۱۶برون زد خیمه ز اقلیم تقدس
تجلی کرد بر آفاق و انفس
۱۷ز هر آیینه ای بنمود رویی
به هر جا خاست از وی گفت و گویی
۱۸ازو یک لمعه بر مُلک و مَلَک تافت
ملَک سرگشته خود را چون فلک یافت
۱۹همه سبوحیان سبوح جویان
شدند از بیخودی سبوح گویان
۲۰ز غواصان این بحر فَلَکْ فُلک
برآمد غلغل سبحان ذی الملک
۲۱ازان لمعه فروغی بر گل افتاد
ز گل شوری به جان بلبل افتاد
۲۲رخ خود شمع ازان آتش برافروخت
به هر کاشانه صد پروانه را سوخت
۲۳ز نورش تافت بر خورشید یک تاب
برون آورد نیلوفر سر از آب
۲۴ز رویش روی خویش آراست لیلی
به هر مویش ز مجنون خاست میلی
۲۵لب شیرین به شکرریز بگشاد
دل از پرویز برد و جان ز فرهاد
۲۶سر از جیب مه کنعان برآورد
زلیخا را دمار از جان برآورد
۲۷جمال اوست هر جا جلوه کرده
ز معشوقان عالم بسته پرده
۲۸به هر پرده که بینی پردگی اوست
قضا جنبان هر دل بردگی اوست
۲۹به عشق اوست دل را زندگانی
به عشق اوست جان را کامرانی
۳۰دلی کو عاشق خوبان دلجوست
اگر داند وگر نی عاشق اوست
۳۱هلا تا نغلطی ناگه نگویی
که از ما عاشقی وز وی نکویی
۳۲که همچون نیکویی ، عشقِ ستوده
ازو سر برزده در تو نموده
۳۳تویی آیینه ، او آیینه آرا
تویی پوشیده و او آشکارا
۳۴چو نیکو بنگری آیینه هم اوست
نه تنها گنجْ او گنجینه هم اوست
۳۵من و تو در میان کاری نداریم
بجز بیهوده پنداری نداریم
۳۶خمش کین قصه پایانی ندارد
زبانی و زبان دانی ندارد
۳۷همان بهتر که هم در عشق پیچیم
که بی این گفت و گو هیچیم هیچیم
۳۸