گهر سنجان دریای معانی
ورق خوانان وحی آسمانی
۱چو تاریخ جهان کردند آغاز
چنین دادند ازان آدم خبر باز
۲که چون چشم جهان بینش گشادند
بر او اولاد او را جلوه دادند
۳صفوف انبیا یکجا پس و پیش
ستاده هر صفی در پایه خویش
۴صفوف اولیا قایم دگر جای
نهاده در مقام پیروی پای
۵گروهی با شکوه پادشاهی
به تاج شوکت شاهی مباهی
۶ستاده صف به صف دیگر خلایق
به ترتیب خوش و دستور لایق
۷چو آدم سوی آن مجمع نظر کرد
ز هر جمعی تماشای دگر کرد
۸به چشمش یوسف آمد چون یکی ماه
نه مه خورشید اوج عزت و جاه
۹چو شمع انجمن زان جمع ممتاز
میان جمع شمع آسا سرافراز
۱۰جمال نیکوان در پیش او گم
چنان کز پرتو خورشید انجم
۱۱ردای دلبری افکنده بر دوش
فدای خاک پایش صد رداپوش
۱۲کمال حسنش از اندیشه بیرون
ز حد عقل فکرت پیشه بیرون
۱۳به پشتش خلعت لطف الهی
به فرقش تاج فر پادشاهی
۱۴جبینش مطلع صبح سعادت
شب غیب از رخش روز شهادت
۱۵همه پیغمبران از پیش و از پس
ز ظلمت های جسمانی مقدس
۱۶همه ارواح قدسی بی کم و کاست
علم ها برکشیده از چپ و راست
۱۷درین محرابی خورشید قندیل
فکنده غلغل تسبیح و تهلیل
۱۸ازان جاه و جمال آدم عجب ماند
به عنوان تعجب زیر لب راند
۱۹که یارب این درخت از گلشن کیست
تماشاگاه چشم روشن کیست
۲۰بر او این پرتو دولت چرا تافت
جمال و جاه چندین از کجا یافت
۲۱خطاب آمد که نور دیده توست
فرحبخش دل غمدیده توست
۲۲ز باغستان یعقوبی نهالیست
ز صحرای خلیل الله غزالیست
۲۳ز کیوان بگذرد ایوان جاهش
زمین مصر باشد تختگاهش
۲۴ز بس خوبی که در رویش عیان است
حسدانگیز خوبان جهان است
۲۵کند روی تو را آیینه داری
به بخشش زانچه در گنجینه داری
۲۶بگفت اینک در احسان گشادم
ز شش دانگ جمالش چار دادم
۲۷ازان خوبی که باشد دلبران را
دو بخش او را یکی مر دیگران را
۲۸پی نسخ بتان درج ار گشاید
خط حسن همه ثلثش نماید
۲۹پس آوردش به سوی سینه خویش
صفا بخش از دل بی کینه خویش
۳۰ز مهر خویشتن کردش خبردار
به پیشانی زدش بوسی پدروار
۳۱چو گل از ذوق فرزندیش بشکفت
چو بلبل بر گل رویش دعا گفت
۳۲