دلا تا کی درین کاخ مجازی
کنی مانند طفلان خاک بازی
۱تویی آن دست پرور مرغ گستاخ
که بودت آشیان بیرون ازین کاخ
۲چرا زان آشیان بیگانه گشتی
چو دونان جغد این ویرانه گشتی
۳بیفشان بال و پر ز آمیزش خاک
بپر تا لنگر ایوان افلاک
۴ببین در رقص ازرق طیلسانان
ردای نور بر عالم فشانان
۵همه دور شباروزی گرفته
به مقصد راه فیروزی گرفته
۶ولی هر یک چو گوی از جنبش خاص
به چوگان ارادت گشته رقاص
۷یکی از غرب رو در شرق کرده
یکی در غرب کشتی غرق کرده
۸شده گرم از یکی هنگامه روز
یکی شب را شده هنگامه افروز
۹یکی حرف سعادت نقش بسته
یکی سر رشته دولت گسسته
۱۰چنان گرمند در منزل بریدن
کزین جنبش ندانند آرمیدن
۱۱ز رنج راهشان فرسودگی نی
میان را درد و پا را سودگی نه
۱۲چه داند کس که چندین در چه کارند
همه تن رو شده رو در که دارند
۱۳به هر دم تازه نقشی می نمایند
ولیکن نقشبندی را نشایند
۱۴عنان تا کی به دست شک سپاری
به هر یک روی «هذا ربی » آری
۱۵خلیل آسا در ملک یقین زن
نوای «لا احب الآفلین » زن
۱۶کم هر وهم و ترک هر شکی کن
رخ «وجهت وجهی » در یکی کن
۱۷یکی بین و یکی دان و یکی گوی
یکی خواه و یکی خوان و یکی جوی
۱۸ز هر ذره بدو رویی و راهیست
بر اثبات وجود او گواهیست
۱۹بود نقش دل هر هوشمندی
که باید نقش ها را نقشبندی
۲۰به لوحی گر هزاران حرف پیداست
نیاید بی قلمزن یک الف راست
۲۱درین ویرانه نتوان یافت خشتی
برون از قالب نیکو سرشتی
۲۲به خشت از کلک انگشتان نوشته ست
که آن را دست دانایی سرشته ست
۲۳ز لوح خشت چون این حرف خوانی
ز حال خشت زن غافل نمانی
۲۴به عالم این همه مصنوع ظاهر
به صانع چون نه یی مشغول خاطر
۲۵چو دیدی کار رو در کارگر دار
قیاس کارگر از کار بردار
۲۶دم آخر کزان کس را گذر نیست
سر و کار تو جز با کارگر نیست
۲۷بدو آر از همه روی ارادت
و زو جو ختم کارت بر سعادت
۲۸