ز مادر هر که دولتمند زاید
فروغ دولتش ظلمت زداید
۱به خارستان رود گلزار گردد
گل از وی نافه تاتار گردد
۲چو ابر ار بگذرد بر تشنه کشتی
شود از مقدمش خرم بهشتی
۳چو باد ار در رود در تازه باغی
فروزد از رخ هر گل چراغی
۴به زندان گر درآید خرم و شاد
کند زندانیان را از غم آزاد
۵چو زندان بر گرفتاران زندان
شد از دیدار یوسف باغ خندان
۶همه از مقدم او شاد گشتند
ز بند درد و رنج آزاد گشتند
۷به گردن غلشان شد طوق اقبال
به پا زنجیرشان فرخنده خلخال
۸اگر زندانیی بیمار گشتی
اسیر محنت و تیمار گشتی
۹کمر بستی پی بیمارداریش
خلاصی دادی از تیمارخواریش
۱۰وگر جا بر گرفتاری شدی تنگ
سوی تدبیر کارش کردی آهنگ
۱۱گشاده رو شدی او را رضا جوی
ز تنگی در گشاد آوردیش روی
۱۲وگر بر مفلسی عشرت شدی تلخ
ز ناداری نمودی غره اش سلخ
۱۳ز زرداران کلید زر گرفتی
ز عیشش قفل تنگی بر گرفتی
۱۴وگر خوابی بدیدی نیکبختی
به گرداب خیال افتاده رختی
۱۵شنیدی از لبش تعبیر آن خواب
به خشکی آمدی رختش ز گرداب
۱۶دو کس از محرمان شاه آن بوم
ز خلوتگاه قربش مانده محروم
۱۷به زندان همدمش بودند و همراز
در آن ماتمکده با وی هم آواز
۱۸به یک شب هر یکی دیدند خوابی
کزان در جانشان افتاد تابی
۱۹یکی را مژده ده خواب از نجاتش
یکی را مخبر از قطع حیاتش
۲۰ولی تعبیر آن زیشان نهان بود
وز آن بر جانشان بار گران بود
۲۱به یوسف خواب های خود بگفتند
جواب خواب های خود شنفتند
۲۲یکی را گوشمال از دار دادند
یکی را بر در شه بار دادند
۲۳جوانمردی که سوی شاه می رفت
به مسندگاه عز و جاه می رفت
۲۴چو رو سوی شه مسندنشین کرد
به وی یوسف وصیت اینچنین کرد
۲۵که چون در صحبت شه باریابی
به پیشش فرصت گفتار یابی
۲۶مرا در مجلسش یاد آوری زود
کزان یادآوری وافر بری سود
۲۷بگویی هست در زندان غریبی
ز عدل شاه دوران بی نصیبی
۲۸چنینش بی گنه مپسند رنجور
که هست این از طریق معدلت دور
۲۹چو خورد آن بهره مند از دولت و جاه
می از قرابه قرب شهنشاه
۳۰چنان رفت آن وصیت از خیالش
که بر خاطر نیامد چند سالش
۳۱نهال وعده اش مأیوسی آورد
به زندان بلا محبوسی آورد
۳۲بلی آن را که ایزد برگزیند
به صدر عز معشوقی نشیند
۳۳ره اسباب بر رویش ببندد
رهین این و آنش کم پسندد
۳۴نتابد جز سوی خود روی او را
ز هر کس بگسلاند خوی او را
۳۵به دست غیر تاراجش نخواهد
به غیر خویش محتاجش نخواهد
۳۶نخواهد دست او در دامن کس
اسیر دام خویشش خواهد و بس
۳۷