یوسف و زلیخا
بخش ۶۶ - گرفتن زلیخا سر راه یوسف را و التفات نایافتن و بعد از آن به خانه رفتن و بت را شکستن و ایمان به خدای تعالی آوردن و پس بر سر راه وی آمدن و التفات یافتن جامی
نداند عاشق بیدل قناعت
فزاید حرص وی ساعت به ساعت
دو دم نبود به یک مطلوبش آرام
به هر دم در طلب برتر نهد گام
چو یابد بوی گل خواهد که بیند
چو بیند روی گل خواهد که چیند
زلیخا کرد بعد از ره نشینی
هوای دولت دیدار بینی
بگفت ای قبله جانم جمالت
سر من در عبادت پایمالت
تو را عمریست کز جان می پرستم
برون شد گوهر دانش ز دستم
به چشم خود ببین رسواییم را
به چشمم باز ده بیناییم را
ز یوسف چند باشم مانده مهجور
بده چشمی که رویش بینم از دور
بده کام مرا گر می توانی
چو دادی کام من دیگر تو دانی
در این جان سختیم مپسند چندین
بدین بدبختیم مپسند چندین
چه عمر است این که نابودن ازین به
ره نابود پیمودن ازین به
همی گفت این و بر سر خاک می کرد
ز گریه خاک را نمناک می کرد
برون آمد زلیخا چون گدایی
گرفت از راه یوسف تنگنایی
به رسم دادخواهان داد برداشت
ز دل ناله ز جان فریاد برداشت
ز بس بر آسمان می شد ز هر سوی
نفیری چاوشان «طرقوا» گوی
ز بس بر گوشها می زد ز هر جای
صهیل مرکبان راه پیمای
ز نومیدی دلی صد پاره گشته
ز کوی خرمی آواره گشته
ز درد دل فغان می کرد و می رفت
ز آه آتشفشان می کرد و می رفت
به محنتخانه خود چون پی آورد
دو صد شعله به یک مشت نی آورد
به پیش آورد آن سنگین صنم را
زبان بگشاد تسکین الم را
شد از تو راه بختم تنگ بر دل
سزد گر از تو کوبم سنگ بر دل
به پیش روی تو چون سجده بردم
به سر راه وبال خود سپردم
به گریه از تو هر کامی که جستم
ز کام هر دو عالم دست شستم
تو سنگی خواهم از ننگ تو رستن
به سنگی گوهر قدرت شکستن
چو بشکستش به چالاکی و چستی
به کارش زان شکست آمد درستی
ز شغل بت شکستن چون بپرداخت
به آب چشم و خون دل وضو ساخت
تضرع کرد و رو بر خاک مالید
به درگاه خدای پاک نالید
که ای عشق تو را از زیر دستان
بتان و بتگران و بت پرستان
دل بتگر به مهر خود خراشی
وز آتش افکنی بر بت تراشی
کسی در پیش بت افتاده پست است
که گوید بت پرست ایزد پرست است
اگر رو در بت آوردم خدایا
بر آن بر خود جفا کردم خدایا
به لطف خود جفای من بیامرز
خطا کردم خطای من بیامرز
چو آن گرد خطا از من فشاندی
به من ده باز آنچ از من ستاندی
بود دل فارغ از داغ تأسف
بچینم لاله ای از باغ یوسف
چو برگشت از ره آن بر مصریان شاه
گرفت افغان کنان بازش سر راه
که پاکا آن که شه را ساخت بنده
ز ذل و عجز کردش سرفکنده
چو جا کرد این سخن در گوش یوسف
برفت از هیبت آن هوش یوسف
به حاجب گفت این تسبیح خوان را
که برد از جان من تاب و توان را
به خلوتخانه خاص من آور
به جولانگاه اخلاص من آور
که تا یک شمه از حالش بپرسم
وز این ادبار و اقبالش بپرسم
گرش دردی نه دامنگیر باشد
کلامش را کی این تأثیر باشد
دو صد جان خاک دریابنده شاهی
که دریابد به آهی یا نگاهی
فروغ صدق صادق دادخواهان
مزور قصه گم کرده راهان
شود مر صبح صادق را تباشیر
مزوررا دهد پاداش تزویر
ز هر ظالم که یک دینار رنگ است
وگر زو دست صد کس زیر سنگ است
ز دینار زرش صد سرخروییست
تظلم کردن از وی هرزه گوییست
