جهاندیده پیری به سودای گشت
قدم زد ز خانه به پهنای دشت
۱برآورده گوری نو از دور دید
وز آنجا صدایی به گوشش رسید
۲چو آهو سوی گور شد تیزگام
که تا بیند آنجا که شد صید دام
۳کسی دید افتاده در خون و خاک
ز سینه کشان ناله دردناک
۴ز خون جگر از مژه اشکریز
به دست تظلم به سر خاکبیز
۵بدو گفت کای سخره مرگ و زیست
تو را این همه ماتم از بهر کیست
۶به خاک اندرت کیست مدفون شده
که حالت بدینسان دگرگون شده
۷جفاکاری روزگار درشت
به حرمان ز اصلت شکسته ست پشت
۸و یا تندباد قضا و قدر
فکنده ز شاخ تو نورس ثمر
۹و یا دست چرخت زده خنجری
جدا کرده از هم صدف گوهری
۱۰و یا مانده ای از مهی مهرکیش
بدومیلت از خویش و پیوند بیش
۱۱بگفتا کز اینها همه نیست هیچ
ز چیز دگر دارم این تاب و پیچ
۱۲همی گریم از بهر چیزی دگر
کز اینها به من هست نزدیکتر
۱۳قوی پنجه خصمیم همسایه بود
که از حشمت و جاه پر مایه بود
۱۴نبود از جفای ویم ای عجب
نه آسایش روز و نی خواب شب
۱۵شنیدم که دیروز بهر شکار
درین دشت می راند مرکب سوار
۱۶چنان شست بگشاد بر آهویی
که نگشاد از آنسان قوی بازویی
۱۷بدان گونه زد زخم صید زبون
که پیکانش از پهلو آمد برون
۱۸چو از زخم او صید شد دردمند
به بالای او خویشتن را فکند
۱۹چنانش به دل نوک پیکان خلید
که چون آهویش رشته جان برید
۲۰ز آزار پیکان در آن کارزار
شکار افکن افتاد همچون شکار
۲۱برآورده پیش تو این خاک اوست
به خاک اندرون جسم ناپاک اوست
۲۲بدان آمدم تا بدو بگذرم
به چشم شماتت در او بنگرم
۲۳چو کردم بدین نیت اینجا درنگ
درآمد به چشمم یکی لوح سنگ
۲۴نوشته بر آن نکته ای جانگداز
که ای کوته اندیش دامن دراز
۲۵مکش دامن ناز بر خاک ما
ته خاک بین سینه چاک ما
۲۶تو هم روزی از خانه تنها شوی
گرفتار این خانه چون ما شوی
۲۷چنان بر دل این نکته ام کار کرد
که آسیب آن جانم افگار کرد
۲۸کنون می کنم گریه بر خویشتن
ز من نیست نزدیکتر کس به من
۲۹بیا ساقی آن جام غفلت زدای
به دل روزن هوشمندی گشای
۳۰بده تا ز حال خود آگه شویم
به آخر سفر روی در ره شویم
۳۱بیا مطرب و ناله آغاز کن
شترهای ما را حدی ساز کن
۳۲که تا این شترهای کاهل خرام
شوند اندرین مرحله تیزگام
۳۳