بخش

روضهٔ ششم (در مطایبه) جامی

این بخش از «بهارستان» جامی است و ۴۹ مورد منتشرشده دارد.

مورد منتشرشده
۴۹
صفحه
۴

ترتیب: صعودی · نزولی

اشعار (۴۹ مورد · نمایش ۱۷ تا ۳۲)

  1. ۱۷بخش ۱۷شخصی بزرگ بینی زنی را خواستگاری می کرد و در تعریف خود می گفت که من مردی ام از خفت و سبکساری دور و بر احتمال مکاره صبور. زن گفت: اگر تو بر…خواندن شعر ‹
  2. ۱۸بخش ۱۸ظریفی شخصی را دید که موی بسیار بر روی دمیده بود گفت: این موی ها را بکن پیش از آن که روی تو سر گردد!خواندن شعر ‹
  3. ۱۹بخش ۱۹معاویه و عقیل بن ابی طالب با هم نشسته بودند معاویه گفت: ای اهل شام هیچ شنیده اید قول الله تعالی را آنجا که می گوید: «تبت یدا ابی لهب و تب…خواندن شعر ‹
  4. ۲۰بخش ۲۰علویی با شخصی در اثنای خصومت گفت: مرا چون دشمن می داری و حال آنکه تو مأموری به آنکه در هر نماز بر من صلوات فرستی و بگویی: اللهم صل علی محمد…خواندن شعر ‹
  5. ۲۱بخش ۲۱مدعیی خود را به صورت علویان آراسته و به دعوی آن نسبت عالی برخاسته،خواندن شعر ‹
  6. ۲۲بخش ۲۲خلیفه با اعرابیی از مایده طعام می خورد، در آن اثنا نظرش بر لقمه وی افتاد، مویی به چشم وی درآمد، گفت: ای اعرابی موی را از لقمه خود دور کن!خواندن شعر ‹
  7. ۲۳بخش ۲۳جمعی نشسته بودند و سخن کمال و نقصان رجال در پیوسته، یکی از آن میان گفت: هر که دو چشم بینا ندارد نیم مرد است و هر که در خانه عروسی زیبا…خواندن شعر ‹
  8. ۲۴بخش ۲۴بهلول بر هارون الرشید درآمد یکی از وزرا گفت: بشارت باد مر تو را ای بهلول که امیرالمؤمنین تو را بر سر قرده و خنازیر سردار و امیر گردانید.…خواندن شعر ‹
  9. ۲۵بخش ۲۵توانگری در عهد یکی از ظالمان بمرد. وزیر آن ظالم پسر وی را طلب کرد و پرسید که پدر تو چه گذاشته است؟ گفت: از مال و منال چنین و چنان و از…خواندن شعر ‹
  10. ۲۶بخش ۲۶ترکی را گفتند کدام دوستتر داری غارت امروز یا بهشت فردا؟ گفت: آنکه امروز دست به غارت بگشایم و هرچه بیابم بربایم و فردا با فرعون در آتش درآیم!خواندن شعر ‹
  11. ۲۷بخش ۲۷گدایی بر در سرایی چیزی خواست کدخدای خانه از درون آواز داد معذور دار که خانگیان اینجا نیستند. گدا گفت: من پاره نان می خواهم نه مباشرت با…خواندن شعر ‹
  12. ۲۸بخش ۲۸معلمی را پسر بیمار شد و مشرف به موت گشت، گفت: غسال بیارید تا وی را بشوید گفتند: هنوز نمرده است گفت: باکی نیست آن زمان را که از غسل وی فارغ…خواندن شعر ‹
  13. ۲۹بخش ۲۹پسر معلمی را گفتند: چه بلا احمقی! گفت: اگر من احمق نبودمی ولدالزنا بودمی!خواندن شعر ‹
  14. ۳۰بخش ۳۰از معلمی پرسیدند که تو بزرگتری یا برادر تو؟ گفت: من بزرگترم، اما چون یک سال دیگر بر وی بگذرد با من برابر خواهد شد!خواندن شعر ‹
  15. ۳۱بخش ۳۱بیماری بر شرف موت بود ابخری که از دهانش بوی ناخوش می آمد بر بالینش نشسته بود، سر به نزدیک وی می برد و تلقین شهادت می کرد و بر روی وی نفس می…خواندن شعر ‹
  16. ۳۲بخش ۳۲مردی به شخصی رسید و آغاز گله کرد که روا باشد که مرا نمی شناسی و رعایت حق من نمی کنی؟ آن شخص حیران ماند و گفت: از اینها که تو می گویی من…خواندن شعر ‹