هر زمان از دور رخ بنمایی و پنهان شوی
برق خرمن سوز عقل و هوش و صبر و جان شوی
۱بس که کشتی خلق اگر پیوند عمر خود کنی
عمرشان در ملک خوبی شاه جاویدان شوی
۲دل جدا دیده جدا مهمانسرای آراسته ست
تا کجا محمل فرود آری که را مهمان شوی
۳تو نه آنی کز تو یابد کنج تاریکم فروغ
روز اگر خورشید رخشان شب مه تابان شوی
۴غنچه نازی تو من ابر چمن نبود شگفت
گر ببینی گریه زار من و خندان شوی
۵گفتیم حیران چرایی گر تو هم در آینه
صورت خود بینی از من بیشتر حیران شوی
۶رسم دلجویی نکو دانی نمی دانم چرا
چون رسد نوبت به جامی این چنین نادان شوی
۷