هر قطره می لعل که ریزد به زمینی
از جام تو بر خاتم عیش است نگینی
۱با ظلمت شک سر دهانت نتوان یافت
از نور رخت گر ندمد صبح یقینی
۲گفتم شدم ایمن ز بلاهای زمانه
ناگاه خیال تو درآمد ز کمینی
۳هر دین که نه عشق است همه کفر و ضلال است
با عشق تو فارغ شده ام از همه دینی
۴صد خار ز هجران به دلم به که چو آیم
گیرد به ملامت خم ابروی تو چینی
۵از خاک درت گرچه شوم گرد نخیزم
در کوی وفا نیست چو من خاک نشینی
۶درج گهر آمد لبت آن را به امانت
بسپار به جامی که چو او نیست امینی
۷