ای مرغ سحر چند کنی ناله و زاری
از درد که می نالی و اندوه که داری
۱گر هست تو را شوق گلی خیز چو بلبل
بگذر به تماشاگه گل های بهاری
۲چون فاخته گر شیفته سرو روانی
اینجا چه کنی طرف چمن را چه گذاری
۳نی نی غلطم هست تو را نیز غم و درد
زان مه که چو گل بهر سفر بست عماری
۴غم نامه هجران به پر و بال تو بستم
زنهار که آن را به سگانش بسپاری
۵من نیز چو تو سوخته داغ فراقم
خواهم که چو آنجا برسی یاد من آری
۶گر قصه جامی ز تو پرسد خبرش ده
کافتاده ز هجر تو به صد محنت و خواری
۷دارد به رهت دیده امید که روزی
باز آیی و بر وی نظر لطف گماری
۸