دل برد ز من فتنه گری عشوه نمایی
زرین کمری کج کلهی تنگ قبایی
۱در حسن و ملاحت چه پریچهره نگاری
در سرکشی و ناز چه شوخی چه بلایی
۲من کی به وصالش رسم این بس که به راهش
روزی که شوم خاک ببوسم کف پایی
۳سوزی که مرا بر جگر از آتش عشق است
جز شربت مرگش نبود هیچ دوایی
۴روزی که شوم خاک و برد باد به هر سو
یابند به هر ذره من بوی وفایی
۵داری سر خونریز من اینک کفن و تیغ
با حکم تو کس را نرسد چون و چرایی
۶باشد غم هجر تو به خونابه بر آن نقش
گر از سر خاکم بدمد برگ گیایی
۷تو خنده زنان می گذری بی خبر از من
من گریه کنان می کنم از دور دعایی
۸یارب به چه خرسند شود جامی بیدل
روزی که نیاید ز تو تشریف جفایی
۹