ای ز خاک قدمت چشم مرا بینایی
چشم بد دور ز روی تو که بس زیبایی
۱ای خوش آن دیده که اول به رخت میافتد
بامدادان که به صد جلوه برون میآیی
۲لطف و انعام تو عام است ندانم که چرا
هیچ گه بر من درویش نمیبخشایی
۳سوز من روشنت آن دم شود ای شمع چگل
که شبی سوخته باشی به غم تنهایی
۴گر نیرزم به جوابی چو سلامت گویم
چشم دارم که به دشنام زبان بگشایی
۵چند سودای بتان وای ازین خون خوردن
تا به کی طعن کسان آه ازین رسوایی
۶عقل گفتا نرسد وصل سلاطین به گدا
بیش ازین در طلبش عمر چه میفرسایی
۷عشق فریاد برآورد که ای عقل خموش
بس بود لذت درد طلب و جویایی
۸جامی از خیل سگان یا ز غلامان باشد
بنده حلقه به گوش است چه میفرمایی
۹