می زند راه دلم شکل سهی بالایی
که نمی بینمش از سروقدان همتایی
۱همچو گل ظاهرش از صفحه عارض لطفی
همچو مه لایحش از لوح جبین سیمایی
۲در صف تنگ قبایان و تنک پیرهنان
دیده حاسد ازو دور عجب رعنایی
۳همه پروانه شمع رخ اویند ولی
نیست از نخوت خوبی به کسش پروایی
۴خلوت من شود از پرتو رویش روشن
گر مددگار شود همت روشن رایی
۵زآستانش به سفر پای من از جا نرود
نیست در شهر چو من عاشق پابرجایی
۶جامی از مس وجود تو چه حاصل چو بر آن
کیمیایی نکند تربیت دانایی
۷