داغ جفا که برکسان زآتش کین خود نهی
کاش به جان عاشق بی دل و دین خود نهی
۱باد زمین به راه تو تارک بندگان که تا
هر طرفت فتد گذر پا به زمین خود نهی
۲ای بت آمده ز چین لاف زنان به روی او
زود بود کزین خطا روی به چین خود نهی
۳بر سر ره نشسته ام بو که چو مست بگذری
پای به سهو بر سر راه نشین خود نهی
۴تاجورا کجا رسد کامت ازان نگین لب
گرنه به کفه بها تاج و نگین خود نهی
۵رشح می از لبش دلا شهد شهادت تو بس
به که ازان ذخیره ای روز پسین خود نهی
۶قدرشناس گوهرت نیست زمانه جامیا
در کف سفله تا به کی در ثمین خود نهی
۷