ای به نظاره کرده رو موکب ماه من نگر
خیل بتان سپاه او حشمت شاه من نگر
۱پی سپرم به راه او باور اگر نمی کنی
جسته ز نعل توسَنش شعله آه من نگر
۲هست کلاه بندگیش افسر سربلندیم
چون مه نوسپهرسا ترک کلاه من نگر
۳باغ تر است و تازه او خشک گیاه او منم
رفته به صرصر غمش خشک گیاه من نگر
۴دانه اشک شد روان بر رخ زردم از مژه
حاصل تخم مهر او دانه و کاه من نگر
۵باد گشاد برقعش زلف گرفت جای او
مانع دولت آمده بخت سیاه من نگر
۶پای بر آستانه زد کفش به سر چو جامیم
بر سر تخت سلطنت افسر جاه من نگر
۷