بام برآی و جلوه ده ماه تمام خویش را
مطلع آفتاب کن گوشه بام خویش را
۱با همه می رسد غمت قسمت بنده هم بده
خاص به دیگران مکن رحمت عام خویش را
۲پخت ز تف غم دلم خام هنوز کار من
پیش تو عرضه می کنم پخته و خام خویش را
۳شد به غلامی درت صرف جوانیم همه
بهر خدا تفقدی پیر غلام خویش را
۴بر تو سلام می کنم گرچه فرود یافتم
با شرف جواب تو قدر سلام خویش را
۵برد متاع هستیش زود به کشور عدم
هر که به دست عشق تو داد زمام خویش را
۶در ورقی که کرده ام نام سگانت را رقم
زیر ترک نوشته ام از همه نام خویش را
۷بر من خسته دل مزن طعنه به مهر نیکوان
صید کسی دگر مخوان آهوی دام خویش را
۸جامی تشنه لب که شد خاک ز شوق لعل تو
باده خور و بر او فشان جرعه جام خویش را
۹