منم ز جان شده بنده مه یگانه خود را
که ساخت جلوه گه ناز بنده خانه خود را
۱قدم به خانه ام آن سرو تا نهاده به هر دم
هزار بوسه زنم خاک آستانه خود را
۲نداد دست جز اینم که ریختم ز دو دیده
به پای او گهر اشک دانه دانه خود را
۳کبوتر حرم او به شاخ سدره و طوبی
نمی دهد خس و خاشاک آشیانه خود را
۴گرفت قصه دردم درازی از غم هجران
کجاست یار که کوته کنم فسانه خود را
۵بهانه سازم و سویش روم ولی چو بپرسد
چه کار آمده ای گم کنم بهانه خود را
۶چو پیش یار نگفتند شرح عشق تو جامی
رسان به عرض وی این شعر عاشقانه خود را
۷