گهی که از درم آن ترک شوخ شنگ درآید
کمند دولتم از زلف او به چنگ درآید
۱اگر نه طعنه بیرونیان کند به دلش جا
چرا به صلح چو بیرون رود به جنگ درآید
۲فتادم از دل سختش بلا رسید ز هر سو
مباد خسته دلی را که پا به سنگ درآید
۳خدنگ او به کمان جفت و من ستاده که تا کی
به سینه راحتم از زخم آن خدنگ درآید
۴به گبر پیشه بتی این دل رمیده فتاده
چو آهویی که به سرپنجه پلنگ درآید
۵شکر ز خجلت لبهاش با هزار شکنجه
ز نیشکر چو نهد پا برون به تنگ درآید
۶ز نام و ننگ برآید به عشق جامی ازان به
که در شمار اسیران نام و ننگ درآید
۷