چو یار زلف معنبر نبندد و نگشاید
نقاب شب ز مه و خور نبندد و نگشاید
۱چه تاب سیمبرم را رو ای صبا و بگویش
که دمبدم کمر زر نبندد و نگشاید
۲خجل ز عطر فروشم به دو زلف وی آن به
که درج غالیه را سر نبندد و نگشاید
۳چو جوهری سخن و خامشیش هر دو ببیند
دهان حقه گوهر نبندد و نگشاید
۴ز چشم خویش نبینم خواص ابر بهاران
ز گریه تا مژه تر نبندد و نگشاید
۵اگر کبوتر کعبه کند طواف به کویش
به عزم کعبه دگر پر نبندد و نگشاید
۶قدم ز کلبه جامی کشیده اند حریفان
بغیر باد بر او در نبندد و نگشاید
۷