غزلیاتشمارهٔ ۱۳۶ جامیشاعرجامیمجموعهغزلیاتقالبغزلوزنفعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)منبعویکیدرجآاندازهآروشنکاغذیشبکپی متنذخیرهاشتراکافزودن به مقایسههدیه دادن این شعراشعار همقافیهنمای کتابیکارت تصویریبر لبم تا نفسی می رود و می آیدهمدم یاد کسی می رود و می آید۱جان که از تن کند آمد شد کویت مرغیستکه به باغ از قفسی می رود و می آید۲دعوی صدق محبت نه حد همچو منیستدر دل از تو هوسی می رود و می آید۳دلم از محملت آویخته با ناله زارچون معلق جرسی می رود و می آید۴تن زارم ز تو در موج سرشک افتاده ستبر سر آب خسی می رود و می آید۵یاد روزی که مرا دیدی و گفتی این کیستکه درین کوی بسی می رود و می آید۶بی تو از جان نبود بهره جز این جامی راکش به یادت نفسی می رود و می آید۷