باز در بزم غمت نعرهٔ نوشانوش است
عقل حیران و خرد واله و جان مدهوش است
۱نرسد خسته دلان را ز تو جز نیش ستم
گرچه جام لب لعل تو لبالب نوش است
۲اشک گرمم ز تف خون دل آید در چشم
بس که در آتش شوق تو دلم در جوش است
۳کسوت خواجگی و خلعت شاهی چه کند
هر که را غاشیهٔ بندگیاَت بر دوش است
۴بر سر بستر اندوه دهم جان آخر
چون مرا شاهد مقصود نه در آغوش است
۵میگذشتی و به خود زمزمهای میکردی
عمرها شد که مرا لذت آن در گوش است
۶قصه عشق تو جامی ز کسان چون پوشد
چهره گویاست اگرچند زبان خاموش است
۷