گر روی بی تو مرا داغ جگر تازه شود
چون بیایی به توام مهر دگر تازه شود
۱تازه شد خط و رخت از دم روشن نفسان
چون گل و سبزه که از باد سحر تازه شود
۲تا شنیدم که بود عشق هنر هر نفسی
در دلم داعیه کسب هنر تازه شود
۳سویم از خاک در خویش غباری بفرست
که ازان سرمه مرا نور بصر تازه شود
۴بس که از جور رقیبان درت در رنجم
هر دم از کوی توام عزم سفر تازه شود
۵دیده را شد ز غبار خط سبزت مژه تر
چون لب جوی که از سبزه تر تازه شود
۶جامی اینسان که کند شرح نظربازی خویش
زود ازو قاعده علم نظر تازه شود
۷