چو خندان جام می کام از لب لعل تو بردارد
صراحی گریه خونین ز رشکش در گلو آرد
۱عجب جاییست کوی تو که بهر محنت عاشق
زمینش خار غم روید هوایش خون دل بارد
۲سمندت خاک پای خویشتن مفروش گو ارزان
که صد جان در بهای آن دهند ار پا بیفشارد
۳ز سبحه وارد صوفی نباشد غیر محرومی
کزان جز ورد نامقبول خود بر خلق بشمارد
۴ندارد بیش ازین بیمار تو در دل تمنایی
که جان با باد زلف و تن به خاک پات بسپارد
۵غرض گر نی هلاک عاشقان خسته دل باشد
خدا چون تو بلایی برسر این قوم نگمارد
۶ز آه سرد شمع عشرت جامی نشست آری
زمانه آه سرد عاشقان را باد پندارد
۷