حیفم آید ز خدنگ تو که بر خاک افتد
چشم دارد که بر این سینه صد چاک افتد
۱دوز چاک دلم از تیرگه صیاد مباد
که تو را زآتش آن شعله به فتراک افتد
۲تیرت آمد به هدف من ز هدف مدور هننز
غصه به حصه عاشق که نه چالاک افتد
۳مثل تو زیر فلک چون طلبم چون دانم
کین صدف را نه چو تو یک گهر پاک افتد
۴همچو می می خوریم خون و نمی داری باک
کس مبادا که حریف چو تو بی باک افتد
۵بر سر سبزه و گل گشت چمن کن که مباد
سایه سرو قدت بر خس و خاشاک افتد
۶جامی از زهر جداییت فتاده به هلاک
وای جان وی اگر کار به تریاک افتد
۷