دو هفته شد که ندیدم مه دو هفته خود را
کجا روم به که گویم غم نهفته خود را
۱درآ ز خواب خوش ای بخت بد مگر بگشایم
به روی همچو مهش چشم شب نخفته خود را
۲خدای را مکن ای باغبان مضایقه چندان
که یک نظاره کنم باغ نوشکفته خود را
۳رمید دل ز من از زلف دام نه که نخواهم
به جز شکار تو مرغ هوا گرفته خود را
۴ز هر چه غیر تو خالی ست دل بیا و بیار
حریم منزل از گرد غیر رفته خود را
۵مریز اشک من ای چشم خون گرفته که خواهم
کنم نثار رهش این در نسفته خود را
۶همین بس است به او نامه جامیا که نویسی
به خون دل سویش این دردناک گفته خود را
۷