هر خزان آیدم از رنگ رزان بوی فراق
زرد شد رویم ازین غم که سیه روی فراق
۱نیست چون وصل تو خالی ز ملاقات رقیب
می کشم رخت اقامت به سر کوی فراق
۲بهر سنجیدن صبر دل محروم ز وصل
کوه اندود بود سنگ ترازوی فراق
۳داغها بر دل من روز وصال آتشهاست
که بجا مانده پس از کوچ ز اردوی فراق
۴با تو چون در حرم وصل نیم همزانو
از تو محروم نشستم پس زانوی فراق
۵هست میل دلم ان سوی که میل دل توست
گرچه باشد به مثل میل دلت سوی فراق
۶جامی آن به که نهی تن به ضعیفی چو نماند
پنجه صبر تورا طاقت بازوی فراق
۷