ای که افسانه این دیدهٔ تر میپرسی
حال این غرقه به خوناب جگر میپرسی
۱نیست بر مردم روشن بصر این پوشیده
پرس ازین جان و دل سوخته گر میپرسی
۲دیده بر طلعت خوبان نگشایی زنهار
ای که از فتنه ارباب نظر میپرسی
۳عیب در مذهب ما زهد و هنر عشق بود
گفتم اینک اگر از عیب و هنر میپرسی
۴از پی شرب شبانه منم و جام صبوح
چندم از شغل شب و ورد سحر میپرسی
۵جامیا چند درین چارسوی کون و فساد
مینشینی و ز آفاق خبر میپرسی
۶زآنچه ناچار تو با بیخبری ساختهای
وز چپ و راست خبرهای دگر میپرسی
۷