به سوی خویش مرا رخصت گذر ندهی
وگر به خود گذرم فرصت نظر ندهی
۱خوشم بدین که به دریوزه بر درت گذرم
مراد خاطر من گر دهی و گر ندهی
۲بهای بوسه نهی نقد جان چه خوش باشد
کزین معامله با دیگران خبر ندهی
۳گهی که بخش کنی غم خدا جزات دهاد
اگر نصیب من از جمله بیشتر ندهی
۴مباد کس که به خواب آیدت ازان ناله
که شب ز ناله من تن به خواب درندهی
۵به قد تو نخل تر و تازه ای و لب رطب است
عجبتر آنکه به ما غیر خار بر ندهی
۶مزاج یار لطیف است جامی آن بهتر
که لب ز نطق ببندی و درد سر ندهی
۷