تا کی از خلق اسیر غم بیهوده شوی
از همه رو به خدا آر که آسوده شوی
۱روز و شب در نظرت موج زنان بحر قدم
حیف باشد که به لوث حدث آلوده شوی
۲مس قلبی چه تکاسل کنی اکسیر طلب
زان چه حاصل که به تلبیس زراندوده شوی
۳خواب بگذار که در انجمن زنده دلان گر
شوی دیده ور از دیده نغنوده شوی
۴مکن ای خواجه درشتی که درین تیره مغاک
تا زنی چشم به هر زیر قدم سوده شوی
۵سعی در کاستن هستی خود کن که چو ماه
گر شوی کاسته شک نیست که افزوده شوی
۶جامی از فقر نسیمی به مشامت نرسد
تا خوش از بوده و غمناک ز نابوده شوی
۷