وادی عشق که جز تشنه در او نایاب است
ریگش از خون دل تشنه لبان سیراب است
۱خواب مرگ است در آن وادی و بیدار دلی
شده در سایه هر خاربنش در خواب است
۲سربنه یا سر خود گیر که این وادی را
قوت زاغان همه از مغز اولوالالباب است
۳خارها خم شده بر خار مغیلان گویی
جذب جان را ز تن خسته دلان قلاب است
۴جمع خواهی دلت اسباب جهان تفرقه کن
تخم جمعیت دل تفرقه اسباب است
۵صوت ابواب فتوح است صدای نی و چنگ
کو مغنی که دلم طالب فتح الباب است
۶لب فرو بند ز بیگانه که از دور سماع
دور به هر که نه از دایره اصحاب است
۷منع جامی مکن از چاشنی شربت عشق
که مگس وار فرو رفته درین جلاب است
۸