نسیم الصبح زر منی ربی نجد و قبلها
که بوی دوست میآید ازآن فرسوده منزلها
۱چو گردد شوق وصل افزون چه جای طعن اگر مجنون
به بوی هودج لیلی فتد دنبال محملها
۲دل من پر ز مهر یار و او فارغ نبودهست آن
که میگویند راهی هست دلها را سوی دلها
۳رسید اینک ز ره سلمی و من از ضعف تن زینسان
فخذ یا صاح روحی تحفة منی و اقبلها
۴مریز ای ابر دیده آب حسرت بر سر راهش
که دور اولی سم اسبش ز آسیب چنین گلها
۵مرا از هجر او در دل گره میبود صد مشکل
چو دیدم شکل او فیالحال حل شد جمله مشکلها
۶ز جور دور غم فرجام جامی قصهها دارد
ولکن خوف املال الندامی لم یطولها
۷