با خیال آن دو ابرو هر گهم خواب آمده ست
خوابگاه من چو چشمت طاق محراب آمده ست
۱هر کجا حال شب و بی خوابی خود گفته ام
زان فسانه خلق را رحم و تو را خواب آمده ست
۲ره به توحید مسبب کی برد عقل از رخت
چون ز زلفت بسته زنجیر اسباب آمده ست
۳گر تو را جنس وفا باید به شهر عشق جوی
کان متاع اندر دیار حسن نایاب آمده ست
۴خانه ما را مخواه امشب چراغ عاریت
کز در و دیوار این ویرانه مهتاب آمده ست
۵بس که رفته ست از دل گرمم به بالا تف خون
از نم آن سبزه وار چرخ سیراب آمده ست
۶هرگه افشرده ست جامی دلق تر دامان خویش
جای آب از دامن او باده ناب آمده ست
۷