به جانب سفر آن ترک تندخو رفته ست
خبر دهید مرا کز کدام سو رفته ست
۱به گردش ار چه رسیدن نمی توان باری
کشم به دیده غبار رهی که او رفته ست
۲هزار دل کند از شهر صبر آواره
به هر دیار که با آن رخ نکو رفته ست
۳چه آب بر جگرم باشد اینچنین که مرا
هم آب دیده ز هجرش هم آبرو رفته ست
۴به گشت باغ مخوان باغبان مرا زین بیش
که بی جمال وی از باغ رنگ و بو رفته ست
۵نداده کس خبر از عمر رفته خویشم
اگر چه عمر عزیزم به جست و جو رفته ست
۶به روز حشر مگر سر برآورد جامی
چنین که از غم هجران به خود فرو رفته ست
۷