من که جا کردم به دل آن کافر بدکیش را
گوش کردن کی توانم قول نیک اندیش را
۱ناصحا سودای بدخویی چنین می داردم
ورنه کس هرگز چنین رسوا نخواهد خویش را
۲رسم دلجویی ندارد یارب آن سلطان حسن
یا نمی گوید کسی حال من درویش را
۳کیش پر تیر جفا دارد به کین بیدلان
از کدام استاد سنگین دل گرفت این کیش را
۴درد تو بیش از حد و غم های تو از درد بیش
با که گویم یارب این غمهای بیش از بیش را
۵دل فگار توست کار او میفکن با طبیب
زانکه جز داغ تو نبود سودمند این ریش را
۶سینه جامی که شد ریش از تو نتوان نیش زد
زانکه آه سوزناکش می گدازد نیش را
۷