یاد بادت که ز من یاد نکردی هرگز
دل ناشاد مرا شاد نکردی هرگز
۱کردم آباد به صد خون جگر خانه چشم
جا درین منزل آباد نکردی هرگز
۲گوشت ای سیمبر از حلقه زرگشت گران
یا تو خود گوش به فریاد نکردی هرگز
۳بارها از لب خود عشوه شیرین دادی
فکر جان کندن فرهاد نکردی هرگز
۴یافتی بر سر ما منصب شاهی لیکن
کار بر قاعده داد نکردی هرگز
۵حسن ارشاد همین بس که در اطوار سلوک
جز به حسن خودم ارشاد نکردی هرگز
۶بنده جامی نکند از تو جز این آزادی
که ز بند غمش آزاد نکردی هرگز
۷