لعل جانبخش تو لا یبخل فیما یسال
چشم خون ریز تو لایسال عما یفعل
۱بعد عمری لبت ار وعده کامی دهدم
غمزه شوخ تو گوید ز کمین لاتعجل
۲قصد تو غایت جور است و جفا با چو منی
غیر هذا بک یا غایة قصدی اجمل
۳بود صد نخل هوس بیخ فرو برده به دل
صرصر عشق تو کرد آن همه را مستاصل
۴مشرب عشق چو باشد چه غم از طعن حسود
بحر ژرف از دهن سگ نشود مستعمل
۵گرچه هر جا دلم آویزش و آمیزش کرد
قبله عشق همان ست که بود از اول
۶در سخن کوش نه در زینت دیوان جامی
شعر را چون نبود آب چه سود از جدول
۷