کس وصالت چنین نخواست که من
وز فراقت چنین نکاست که من
۱گفته ای بر رخم که عاشق تر
چهره زرد من گواست که من
۲همه کس مبتلای توست ولی
نه بدین گونه مبتلاست که من
۳دل که درمانده جدایی توست
نه چنان از درت جداست که من
۴کیست گفتم به راستی چو قدت
سرو بالا کشید راست که من
۵گفت جامی که می برد سوی دوست
باد صبح از میانه برخاست که من
۶بی تو هستم میان آتش و آب
کز دل و دیده عمرهاست که من
۷