هر چند بینی عالمی صید کمند خویشتن
چندین جفاکاری مکن با دردمند خویشتن
۱چون کشته افتم بر رهت بر من مران اسب جفا
حیف است کآلایی به خون نعل سمند خویشتن
۲گر نیست آن بختم که جان سازم سپند خوبیت
تن هیمه باد آنجا که تو سوزی سپند خویشتن
۳اوصاف لعل خود مگو هر لحظه با دون همتان
قوت مگس طبعان مکن جلاب قند خویشتن
۴با لعل نوشینت نزد هرگز به کام خود دمی
هر کس که همچون نی نشد خالی ز بند خویشتن
۵تا کی به خوبی سرکشد سرو سهی در بوستان
بگذر به باغ و جلوه ده سرو بلند خویشتن
۶جامی که گفتن گه گهی چندین مشو حیران او
مسکین چو رویت دید شد غافل ز پند خویشتن
۷