گر به پای سرو بخرامد قد رعنای او
سرو همچون سایه خود را افکند در پای او
۱بر سر بازار گل بی وجه گو مفروش حسن
چون ندارد کس به دور عارضش پروای او
۲سایه آن سرو بالا هر که را بر سر فتاد
سر به طوبی کی درآرد همت والای او
۳آن پریرو مردم چشم من است این روشن است
جای آن دارد که سازم چشم روشن جای او
۴دی خرامان برگذشت آن نخل تر سوی چمن
سرو بر جا خشک ماند از حیرت بالای او
۵ریخت شیرین خون فرهاد و ازین شیرین تر آن
کز پی خون ریختن هم خود دهد حلوای او
۶شد میسر وایه جامی که وصل دوست بود
باز اگر از وای خود بازماند وای او
۷