قصایدشمارهٔ ۹ - وایضا له جامیشاعرجامیمجموعهقصایدقالبقصیدهوزنمفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)منبعویکیدرجآاندازهآروشنکاغذیشبکپی متنذخیرهاشتراکافزودن به مقایسههدیه دادن این شعراشعار همقافیهنمای کتابیکارت تصویریای ماه نوت تراشه سمبر سنبله داسه بسته از دم۱بر سم تو آن نه نعل و میخ استشد پی سپرت هلال وانجم۲با پویه تو چو گوی کردهچوگانی چرخ دست و پاگم۳در پیکر تو ز بس فراستشکل فرسی لباس مردم۴تا ساخت قضا قضیم توجوسینه ز حسد شکافت گندم۵هرجا گه تک فتد نگاهتگام تو کند برآن تقدم۶پیچیده سهیل تو در افلاکچون صوت ترانه گوی درخم۷گر واهمه ضرب تازیانهبرتو کند از قفا توهم۸سم ناشده تر جهی ز هر جویور خود باشد به عرض قلزم۹تو گام زنان به راه و دایممی آید ازین بلند طارم۱۰مشتق ز دوام راکبت راچون کوس سحر دعای دم دم۱۱یعنی شه غازی آن که داردبر ملک و ملک ره تحکم۱۲هر صبح ز کوس شاه جامیقانون دعا کند تعلم۱۳مقبول طبیعتش نیفتدالابه همین دعا ترنم۱۴