وه این چه بارگیست که بهر تجملش
زیبد ز زرکش اطلس چرخ فلک جلش
۱شکلیست بس بدیع که نتوان نگاشتن
بر صفحه ضمیر به کلک تخیلش
۲پوینده استری که چو صرصر به پای سعی
ننهاد دست طبع شکال تکاسلش
۳آهن سمی که گر به مثل بگذرد به کوه
حالی ز زخم سم فکند در تزلزلش
۴درگل رود چو آب و به خشکی جهد چو باد
در هیچ جوی و جر نبود حاجت پلش
۵گر راکبش به هند شود عازم از هرات
یک روز در میان برساند به کابلش
۶ور زانکه وقت صبح ز آمو شود سوار
پیش از حلول شب گذراند ز آملش
۷دلدل اگر نبودی همچون بنات نوع
مقطوع نسل، گفتی از نسل دلدلش
۸بودش اب آن مگر که برای رکوب خویش
یکچند کرد لطف مسیحا تکفلش
۹ام وی آن که قاید فرعون شد به نیل
تا اوفتد به ورطه خذلان تحولش
۱۰مرهون امتناع بود مثل او که بست
گردون به قفل عقم ممر تناسلش
۱۱بین یال و گردنش که همانا دمیده است
از دوش تا به گوش ریاحین و سنبلش
۱۲زینش نه زر ولیک به پشتش ز سیم و زر
چندان که تنگ بود مجال تنقلش
۱۳عیبی در او نبینم اگر پای تا به سر
صد ره کنم نگاه به چشم تأملش
۱۴غیر از وجود خویش که هستم به پشت او
عیبی گران که کوه نیارد تحملش
۱۵وین عیب را گرفته هنر فضل مفضلی
کامد نمی محیط ز موج تفضلش
۱۶دریا دلی که چین کراهت ندیده جود
در جبهه طلاقت وجه از تعللش
۱۷یعقوب بن حسن که به کنه امل رسید
هرکس که هم به جود وی آمد توسلش
۱۸معمور داشت ملک جهان را عمر به عدل
با او درین معامله باشد تعادلش
۱۹حلمش به کوه اگر فکند سایه چون فلک
ایمن کند تصلب جرم از تخلخلش
۲۰دورش مدام باد به بزم طرب چنان
کافتد ازان گمان جواز تسلسلش
۲۱