اصبحت زایرا لک یا شحنة النجف
بهر نثار مرقد تو نقد جان به کف
۱تو قبله دعایی و اهل نیاز را
روی امید سوی تو باشد ز هر طرف
۲می بوسم آستانه قصر جلال تو
در دیده اشک عذر ز تقصیر ماسلف
۳گر پرده های چشم مرصع به گوهرم
فرش حریم قبر تو گردد زهی شرف
۴خوشحالم از تلاقی خدام روضه ات
باشد کنم تلافی عمری که شد تلف
۵رو کرده ام ز جمله اکناف سوی تو
تا گیریم ز حادثه دهر در کنف
۶دارم توقع این که مثال رجای من
یابد ز کلک فضل تو توقیع لاتخف
۷مه بی کلف ندیده کسی وین عجب که هست
خورشیدوار ماه جمال تو بی کلف
۸بر روی عارفان ز تو مفتوح گشته است
ابواب کنت کنز به مفتاح من عرف
۹جز گوهر ولای تو را پرورش نداد
هر کس که با صفای درون زاد چون صدف
۱۰خصم تو سوخت در تب تبت چو بولهب
نادیده از زبانه قهرت هنوز تف
۱۱نسبت کنندگان کف جود تو را به بحر
از بحر جود تو نشناسند غیر کف
۱۲رفت از جهان کسی که نه پی بر پی تو رفت
لب پر نفیر یااسفی دل پر از اسف
۱۳اوصاف آدمی نبود در مخالفت
سر پدر که یافت ز فرزند ناخلف
۱۴زان پایه برتری تو که کنه کمال تو
داند شدن سهام خیالات را هدف
۱۵ناجنس را چه حد که زند لاف حب تو
او را بود به جانب موهوم خود شعف
۱۶جنسیت است عشق و موالات را سبب
حاشا که جنس گوهر رخشان بود خزف
۱۷مشکل بود ز خوان نوالت نواله یاب
خر سیرتی که دیده بر آب است یا علف
۱۸بر کشف سر لو کشف آن را کجاست دست
کز پوست پا برون ننهاده ست چون کشف
۱۹جامی ز آستان تو کانجا پی سجود
هر صبح و شام اهل صفا می کشند صف
۲۰گردی به دیده رفت و به جیب صبا نهفت
اهدی الی احبته اشرف التحف
۲۱