معلم کیست عشق و کنج خاموشی دبستانش
سبق نادانی و دانا دلم طفل سبق خوانش
۱ز هر کس ناید این استاد شاگردی نه هر کوهی
بدخشان باشد و هر سنگپاره لعل رخشانش
۲زبان جز بی زبانی نیست این نادر معلم را
دریغا در همه عالم ندانم کس زباندانش
۳کجا در جمع نادانان تواند کسب جمعیت
کسی کز فکر دانایی بود خاطر پریشانش
۴دلی کو ذوق نادانی چشد هر دفتر دانش
که بندد نقش کلک عقل شوید ز آب نیسانش
۵طویل الذیل طوماری ست شرح علم نادانی
که در عمر ابد نتوان رسانیدن به پایانش
۶شهودالحق فی الکونین یک نکته ز مضمونش
سوادالوجه فی الدارین یک نقطه ز عنوانش
۷تصور کی توان کرد از کسی تصدیق این معنی
اگر نبود معرف کشف و حجت ذوق و وجدانش
۸ز خاک فقر در کوی ارادت ساختم کاخی
که کم خواری و کم خوابی و کم گویی ست ارکانش
۹نیابی ساحت درگاه جز میدان اسلامش
نبینی صفه دهلیز جز ایوان ایمانش
۱۰درون آی از در و دهلیز طی کن تا عیان بینی
ز بام و روزن اندر تافته خورشید احسانش
۱۱در اندر کاخ بستانی ست سر تا سر گل و ریحان
رضای دل گل خندان و طیب خلق ریحانش
۱۲ز هر جانب درختی شاخها پر میوه حکمت
خروشان در هوای شکر مرغان خوش الحانش
۱۳خسان را نیست در وی ره که بر دیوارها پرچین
نهاد از خار حفت بالمکاره دست دهقانش
۱۴بیابانی ست هایل کعبه مقصود را در ره
که بی قطع امید از خود بریدن نیست امکانش
۱۵گر آری رو در آن کعبه چو ریگ گرم زیر پا
سپردن بایدت صد کوه آتش در بیابانش
۱۶شود هر خار قلابی به قصد جذب جان از تن
اگر دل خسته ای بالین نهد زیر مغیلانش
۱۷نشاید بارگی این راه را جز ناقه شوقی
که باشد باد حسرت پای و کوه درد کوهانش
۱۸رسی از سیر این ناقه سوی مقصد ولی وقتی
که یابی زاختصاص ناقة الله داغ بر رانش
۱۹خدنگی محنتی کز شست فقر آید نهال آسا
بکن سینه به زخم ناخون اندوه و بنشانش
۲۰که دانم عاقبت گردد درختی بارور زانسان
که پیرامون خود جاوید یابی میوه افشانش
۲۱چو صوفی دامن همت کشد بر طارم وحدت
گریبانی کند دوش فلک را عطف دامانش
۲۲وگر در جست و جوی قربت آرد در گریبان سر
فتد زه بر کمان قاب قوسین از گریبانش
۲۳تنی کش نیست در جان جنبش دردی جمادی دان
که داده نقش پرداز طبیعت شکل انسانش
۲۴بود هر درد را درمان عجب دردی ست بی دردی
که ننهاده خرد در حقه های چرخ درمانش
۲۵دو شاخ لا شود در کفر غل گردن سالک
چو بگشایند در الا به وحدت چشم عرفانش
۲۶میان لا و الا یک الف فرق است ور نبود
در الا آن الف با لا شمارد عقل یکسانش
۲۷خواطر چون مگس کردند غوغا بر دل از هر سو
چو گفتار لب از شهد شهادت ساخت مهمانش
۲۸چه امکان چاشنی زان شهد بی رنج مگس دل را
نگشته آستین صولت پیران مگسرانش
۲۹زمرد کوری افعی بود و افعی نفست را
زمرد نیست جز پیری که با خضر است پیمانش
۳۰چو خواهی در عرفان در دلش جا کن که غواصی
که دارد در طلب نبود گزیر از غوص عمانش
۳۱چو باشد پشت خم گشته چو چوگان در رکوع او را
نماید نه فلک سرگشته گویی پیش چوگانش
۳۲چو رخش همتش جولان کند این توده غبرا
بود مشتی غبار انگیخته در وقت جولانش
۳۳خطا گفتم که جولان کی انگیزد غبار آن کس
که باشد شهپر روح القدس جاروب میدانش
۳۴نیابی سر فقر از ناجوانمردی که دست دل
بود گاه نثار حاصل کونین لرزانش
۳۵سر این رشته گر خواهی ز دوک پیر زالی جو
که باشد کهنه چرخی پیش زانو چرخ گردانش
۳۶ز جانان لعن عاشق باژگون نعلی ست تا ناگه
نگردد پرده دیده خیال قرب جانانش
۳۷چو در مشهود خود فانی شود محروم ازان دولت
شود دید فنا بار دگر ز اسباب حرمانش
۳۸به عصیان طعنه بر آدم زدندی قدسیان ز اول
ولی آخر همان آمد بر ایشان وجه رجحانش
۳۹کجا آدم شدی مرآت کامل گر نیفزودی
جمال عز مسجودی ز خال ذل عصیانش
۴۰مگو هر ساده را عارف که مشکل گوهر افشاند
بخار پارگین هر چند خوانی ابر نیسانش
۴۱مسبب دیده صاحبدل چه بیم از فوت اسبابش
ز دریا رسته نیلوفر چه باک از قحط بارانش
۴۲رسد صد تیرگی از بار توشه مرد این ره را
اگر خود قصر مهر و مه نهد گردون در انبانش
۴۳حریص از بهر یک لب نان نهاده کوه غم بر دل
چه حاصل گفت و گوی از قانعان کوه لبنانش
۴۴مخور خون بهر طعمه از کلاغی کم نیی کو را
توکل چون درست آمد برآمد از زمین نانش
۴۵ز منان بهره کی یابد گدا طبعی که در منان
اگر نی نام نان باشد نیاید یاد منانش
۴۶چه پیچی گنج نامه تا نهی در جیب ازان ترسم
که یابی ماری اندر جیب خود بر خویش پیچانش
۴۷ز چاه طبع بالا چون رود زر دوست کز هر سو
سوی پستی کشان محکم میان بگرفته همیانش
۴۸ز حرص گنج، گنج حرص شد دنیاپرست اینک
به گرد گنج حلقه کرده همیان همچو ثعبانش
۴۹چه زر خواهی به دریوزه گره بست از در آن کس
که تا زر نیست نگشاید گره ز ابروی دربانش
۵۰به زیر خانه طینت تو را گنجی ست پنهانی
که پر کرده ز کان کنت کنزا فضل یزدانش
۵۱مزن از مشتهاهای دل آن را مشت های گل
که ناید حاصل گنجت به کف ناکرده ویرانش
۵۲نشاید رخ به پیش هر عوان دستار خوان کردن
ز مرغ و میوه بر خوان گرچه هست انواع و الوانش
۵۳خورد آب از نم چشم یتیمان میوه باغش
چکد خون دل بیوه زنان از مرغ بریانش
۵۴چنان بسته ست غفلت راه عبرت بر دل خواجه
که هرگز دل به مرگ خود نرفت از مرگ اقرانش
۵۵به خلعت های مال و جاه عیب خویشتن پوشد
زهی رسوایی آن ساعت که سازد مرگ عریانش
۵۶به تکفینش مزن کافور بر کتان که نرهاند
ز گرمای قیامت هرگز آن کافور کتانش
۵۷به سیمین ساعد شاهد مبر دست هوس چندین
که ترسم پیچد آخر پنجه عقل تو دستانش
۵۸نظر مگشا به چشم او مبادا موی افزونی
دمد چشم دلت را از خیال موی مژگانش
۵۹بهی کم جو ز سیب غبغب او کآخر اندر دل
هزاران قطره خون بینی گره از نار پستانش
۶۰هلاک کور باشد چه چو چشم عاقبت بینت
ز شهوت کور گشته بر حذر باش از زنخدانش
۶۱دلم گر گوید از مهرت سپندانی ست بر آتش
مشو غره که سندان درج باشد در سپندانش
۶۲جمال دل طلب کن نی جمال گل که گر چون خور
جمال دل شود تابان شوند آفاق حیرانش
۶۳نمایش هاست دل را جاودان ز آیینه هستی
وز آن اندک نموداری بهشت و حور و غلمانش
۶۴بهشت ار بایدت از نفس رو در عالم دل کن
که دوزخ نفس توست و خویهای زشت نیرانش
۶۵چرا از خویشتن بیرون رود عارف تماشا را
شکفته در درون از غنچه دل صد گلستانش
۶۶ز نزهتگاه معنی هر که آرد روی در صورت
بود آب روان زنجیر و صحن باغ زندانش
۶۷درخت علم کم نه از جهالت نام آن بی دین
که تیغ و نیزه باشد در غلاف اوراق و اغصانش
۶۸به دینداری بساط افکنده هر جا دین براندازی
که از دین و دیانت بهره کم داده ست دیانش
۶۹چه داند رخنه اسلام بستن نامسلمانی
که افتد رخنه در اسلام اگر خوانی مسلمانش
۷۰در خلوت سرا درویش بر سلطان ازان بندد
که مرغ انس می پرد ز های و هوی سلطانش
۷۱اگر پا بر هوای خود نهد رهرو ازان خوشتر
که باشد در هوا زیر قدم تخت سلیمانش
۷۲اسیر نفس باشد بنده درویش را بنده
اگر خود بنده فرمان بود ایران و تورانش
۷۳شه آتشدان و آتشگیر این مشتی عوان خس
که بهر خان و مانها سوختن باشند اعوانش
۷۴حذر کن ای عوان از نوحه مظلوم و اشک او
که می ترسم کند کار دعای نوح و طوفانش
۷۵بترس از ناوک آهی که تا بیزد بلا بر تو
کند غربال چرخ چنبری را زخم پیکانش
۷۶رود نقب دعای ظلم کش تا ظلم جو ور خود
بود خندق محیط چرخ و قلعه اوج کیوانش
۷۷شه از سنگی که دارد کوهش ار خوانی چه سود او را
چو خواهد دست مرگ آخر نهادن بر فلاخانش
۷۸ز هر سو کامدی کسری در ایوان ساختی منزل
بیا کامروز کسری بینی از هر سو در ایوانش
۷۹چو نبود چشم نصرت بی رمد شاه سپه کش را
بود گرد سپاهی خوشتر از کحل سپاهانش
۸۰جهان چون مزبله ست و زر و سیمش سنگ استنجا
که از کون خران صدبار بیش آلوده شیطانش
۸۱مجو بی فاقه کام دل که محنت دیده کنعان
جمالی یوسفی روزی نشد بی قحط کنعانش
۸۲فلک آیینه رنگ آمد مکن عصیان که می ترسم
نماید صورت عصیان تو ناگاه غضبانش
۸۳سرشک افشان که از بهر نثار مجلس قربت
به چشم خویش بینی عاقبت درهای غلطانش
۸۴ریا پیشه چو از شوق و محبت لافد و گرید
مبین جز چشمه سار کذب و بهتان چشم گریانش
۸۵بود سفله سفال خشک مشکل زندگی یابد
وگر سازی ز علم و معرفت پر آب حیوانش
۸۶چو حکم کل سر جاوزالاثنین می دانی
میاور بر دو لب سری که ناچار است کتمانش
۸۷کس از کتمان راز خود پشیمان کم شود لیکن
بود بسیار کز افشای آن بینی پشیمانش
۸۸تو را تا هست ناهمواریی در خود غنیمت دان
درشتی های دور چرخ را کان ست سوهانش
۸۹مکن در هر نفس انفاس خود ضایع که هر گوهر
که باشد قیمتی جز بی خرد نفروشد ارزانش
۹۰ترشرو باش با بدخو نه شیرین لب که صفرایی
به از سیب صفاهانی بود نارنج گیلانش
۹۱هنوز آزار مردم خوی تو ناگشته زان بگسل
چو بیخ خار محکم گشت نتوان کندن آسانش
۹۲چو دارد فاسق نادار خسر دنیی و عقبی
بود خسر مثنی چون کنند اثبات خسرانش
۹۳نکویی کن که از راه ضعیفان گر کسی سنگی
نهد یکسو شود فردا گران زان سنگ میزانش
۹۴برای خلق باشد طاعت عابد نه بهر حق
چو بینی در برون چالاک واندر خانه کسلانش
۹۵چه باک آن را که از آب وضو در پا شکاف افتد
که باشد جویباری هر شکاف از بحر غفرانش
۹۶دل دانا میان سخت رویان جهان آمد
چو آن شیشه که باشد جا میان پتک و سندانش
۹۷کمان شد پشت تو ای پیر و هرگز پی نمی افتی
که خواهند از ادیم خاک روزی ساخت قربانش
۹۸کی ایمن ماند از دزد اجل نقد روان آن را
که باشد رخنه ها در شهر بند تن ز دندانش
۹۹به حق کی راه یابد خودپرست اینسان که راه دل
زند اکنون زن و فرزند و فردا حور و ولدانش
۱۰۰شکم پرور بود نی بارکش کاهل نهاد آری
کم افتد خر که ناید توبره ای خوشتر ز پالانش
۱۰۱حسود ار چرب و شیرین گفت چشم خرده بین بگشا
که باشد خرده الماس در لوزینه پنهانش
۱۰۲چو قرآن حفظ قاری نکند از هر ناپسندیده
پسندیده کی افتد پیش یزدان حفظ قرآنش
۱۰۳خیال زیرکی با خود مبر پیش خدادانان
نبندد بار زیره آن که باشد عزم کرمانش
۱۰۴چو حکم عقل نافذ نیست نی آزادگی باشد
که داری چون غلامان غل گردن طوق فرمانش
۱۰۵سر عقل است و پای شرع ور در معرض دعوی
کشد سر عقل ازین دعوی به سرکش خط بطلانش
۱۰۶دکان شرع را آمد دکاندار احمد مرسل
که باشد عقل تا سازد دکان بالای دکانش
۱۰۷ازو شد عقل کل دانا زهی امی ناخوانا
که خوانند ابجد ابراهیم و آدم در دبستانش
۱۰۸قلم نپسوده انگشتش ولی بر لوح ختمیت
خطی باشد محقق بهر نسخ جمله ادیانش
۱۰۹به یثرب کن طلب سرچشمه حکمت که شد غرقه
ز موج غیرت افلاطون یونانی و یونانش
۱۱۰چو بوالقاسم بود هادی که باشد بوعلی یاری
که از بهر خلاص خویش پویی راه طغیانش
۱۱۱مشو قید نجات او که مدخول است قانونش
مکش رنج شفای او که معلول است برهانش
۱۱۲گذر بر بوستان شرع و دین کن تا به هر گامی
گلی چون شافعی یا لاله ای بینی چو نعمانش
۱۱۳قدم در خارزار دانش خود رستگان کم نه
که باشد سرزده در هر قدم صد خار خذلانش
۱۱۴چه گوهر بخش دریایی ست طبع دور غور من
که لفظ و معنی پاک است و رنگین در و مرجانش
۱۱۵بود از خوان حکمت نامه شعر من آن لقمه
که پیچیدهست بهر قوت جانها دست لقمانش
۱۱۶چو دیبایی ست از نقش تکلف ساده نظم من
چه غم کز سادگی خواند فلان بی نقش و بهمانش
۱۱۷خوش آید در سخن صنعت ز شاعر لیک چندان نی
که آرد در کمال معنی مقصود نقصانش
۱۱۸خیال خاص باشد خال روی شاهد معنی
چو خال اندک فتد بر رخ دهد حسن فراوانش
۱۱۹وگر گیرد ز بسیاری همه رخسار شاهد را
میان ساده رخساران سیه رویی رسد زانش
۱۲۰سخن آن بود کز اول نهاد استاد خاقانی
به مهمانخانه گیتی پی دانشوران خوانش
۱۲۱چو در سیر معانی یافت خسرو سوی آن خوان ره
ملاحتهای وی افکند شوری در نمکدانش
۱۲۲گر امروز آرد این خادم ز بحر شعر تر آیی
پی دست و دهان شستن از آنها چیست تاوانش
۱۲۳به خاقانی ازان بحر ار رسد رشحی برانگیزد
چو سوسن تر زبان تحسین کنان از خاک شروانش
۱۲۴وگر خسرو سقاه الله نمی یابد ازان رشحه
شود سیراب فیض عین عرفان جان عطشانش
۱۲۵به شکر من چو طوطی روح او شکرشکن گردد
چو بفرستم به هند این تنگ شکر از خراسانش
۱۲۶اگرچه نام مرآت الصفا شد گفته او را
چو بود انوار خورشید صفا از چهره تابانش
۱۲۷جلاء الروح کردم نام این چون هیچ مرآتی
ندارد از جلا چاره چو سازد تیره دورانش
۱۲۸فضولی می کنم کی ژاژ طیان قدر آن دارد
که آرد در مقابل نکته دان با سحر سحبانش
۱۲۹چرا از شعر لافد کس خصوصا قالبی شعری
که در قالب نباشد از دم روح القدس جانش
۱۳۰خدایا ریز بر جامی ز ابر فضل بارانی
که از هرچ آن نه بهر توست شوید پاک دیوانش
۱۳۱